دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماطم نداره
حالا که گریه دوای دردم
چرا چشمام اشکشو کم می یاره
خورشید روشن ما را دزدیدند
زیر اون ابرای سنگین کشیدند
همه جا رنگ سیاه و ماطم
فرصت موندنم خیلی کمه
لب بسته سینه غرق به خون
قصه موندن ادم همینه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید
به باد گفتم عشق چیست ؟ وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید
به گل گفتم عشق چیست ؟ پر پر شد
به انسان گفتم عشق چیست ؟ اشک ریخت و گفت دیوانگیست
یا رب ز چه این دل به چنین حال فکندی
این قسمت و تقدیر بدین فال فکندی
رســــــــــــــوای جهانم بنمودی و در آخر
شور و شرر و نار بدین حال فکندی
تا چشم گشودم به جهان، جز تو ندیدم
از دولت تو جز غم هجران نخریدم
لبریز بشد دل زغـــــم عشق تو یارب
بشکست دلم، از تو صدایی نشنیدم
این دل نه سزاوار چنین جور و جفا بود
پژمرده شد این دل که پر از مهر و صفا بود
آخر چه کنم تا به وصـــــــــــالم برسانی
دل را که لبالب زتو امّـــــــــــــــــید وفا بود
بازآ و نظر کن به من بــــــــــال شکسته
بگشای تو این در که به رویم شده بسته
امــــــــّید به لطف و کرم و مهر تو دارم
خواهم به وصـــــالت برسم با تن خسته
تو برترِ برترین و رحمــــــان و رحیمی
بخشنده ترین بنـــــــده نوازی و کریمی
یک جـرعه ببخشای به لب تشنه وصلت
از بــــــاده عشقت که جوادی و عظیمی

اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـی میشـی؟
اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر کنـم راضـی میــشــی؟
اگه من یاغـی بشـم همــه درهـا رو بشکنم راضی میشی؟
اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهایـت بــپـرم راضـی میــشـی؟
اگه بـاز مـثـل قدیـما دلــت را دســت بـیـارم راضـی میشی؟
اگه ایـن بـازی عشقـــو از رقـیـبـم بـبـرم راضــی مـیشــی؟
مـن کـه گــفـتـم دیــگـــه بــی تــو زنــدگــیــم بـی مــعـنی
اگـه این معـنی رو توی زندگیم حکش کنم راضـی میشی؟
مــن کـه گـفـتم تــوی دلـم کـسی،دیگـه جای تورو نمیگیره
اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـیــت کــنــم ، راضــــی مـــیشـــی؟
اگـــه من روزی تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم
خودمو از دست این زندگی هم خلاص کنم راضی میشی؟
. راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني .
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود .
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند .
گياه هنگامي رشد ميکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب
وقتی تاریکی شبها رو چشام پا میذاره
نور چشمای قشنگت توی قلبم میزنه
وقتی سرمای زمستون توی رگهام میزنه
گرمی دستای نازت منو آروم میکنه
وقتی تلخی فراغت تو نگام موج میزنه
شهد بوسه لبانت رو دلم ساز میزنه
وقتی کابوس جدایی رو دلم خط میزنه
روی خواب خط میکشم تا منو داغون نکنه
وقتی لحظه وصالت داد رفتن میزنه
ابر چشمای غریبم تا سحر زار میزنه
وقتی قصه رسیدن کج و ناخوانا میشه
واژه
هرگز نمیخوام واسه من خوانا میشه
وقتی رسم و عادت بدقولیهات تازه میشه
رد پای گریه هام رو صورتم خط میذاره
وقتی قفل دستات از دستای من جدا میشه
زنگ
خوابیده قلبم بی صدا کنده میشه
آی خدای عاشقا کیان میخواد بهت بگه
اگه به مرجان برسم چیزی ازت کم نمیشه
فدای مهربونیهات قصه ما تموم نشه
گوشه نگاهی بکنی واسه عشق ما بسه
نذار گل وصال ما به دست تقدیر برسه
واسه یه بار هم که شده هر چی میگم بذار بشه
و این هم یک مطلب قشنگ از دوست خوبم مانی
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
ترا با لهجهی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را
بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.......![]()
![]()
![]()
دوستان عزیزم سلام ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دونم امشب چرا انقدر دلم گرفته خیلی ناراحتم ...
فکر می کنم به خاطر کار زیاد یادم رفت بگم اخه من ۱ ماه که دارم می رم سر کار . حسابداری یک شرکت ساختمانی را می کنم خیلی کارم زیاد شده چون اواخر سال و باید حسابها را درست کنم. تو شرکت خیلی به من خوش می گذره اخه من با بچه های شرکت خیلی صمیمیم و خیلی کارم را دوست دارم
واین تجربه اول من تو کاره امیدوارم که تو کارم موفق باشم .
و این هم یک مطلب قشنگ برای همکار عزیزم : "دوست من راز رل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.... "
" تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است !
چه زجری می کشد انکس که انسان است و از احساس سر شار است !!!!!!!
به زخم تیغ نا مردان ز خود خواهی بی دردان
زمین رنجور و بیمار است نمی بینم لبی خندان
همه سر در گریبانیم همه خاموش و نالا نیم
به جرمی که نمی دانیم اسیر بند هجرانیم
به این تکرار بیهوده چه وقت اندیشه باید کرد
چرا از خود نمی پرسیم چه راهی پیشه باید کرد
به این تکرار بیهوده چه وقت اندیشه باید کرد
چرا از خود نمی پرسیم چه راهی پیشه باید کرد
چراغ گفت و گو خاموش شب بی ارزو خاموش
غمی جان کاه و درد اورمرا بگرفته دراغوش
همه گل وازه ها زخمی لب نا گفته ها زخمی
حریم رابطه تاریک گل پیوند ما زخمی
چه می پرسیم که من جونم نگو غم کرده افسونم
من از این ظلمت دنیا دلم گرفته دل خونم
چه می پرسیم که من جونم نگو غم کرده افسونم
من از این ظلمت دنیا دلم گرفته دل خونم
میان ماندن و رفتن غم نا گفته را گفتن
اسیر دست تردیدم به خاک افتاده امیدم
در این دنیای دل مرده بهاره عاشقی مرده
به پیشانی این دنیا چرا داغ هوس خورده
و" زندگی فی النفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است هر چه روی ان بکشی همان می شود می توانی نقش شادی و خوشبختی بر ان افکنی . شکوه و عظمت وجود انسانی تو در این ازادی خلاصه می شود. "![]()

به نام انکه افتاب مهرش در استان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.
تابستان امسال یکی از دانشجویان دختر زنگی به خوابگاه برادران می زند و به یکی از اقایان .... می گوید که یکی از اشنایان من از شهرستان به این دانشگاه امده و میخواهد سه روز مهمان باشد اگر امکان دارد شما از سرپرستی و امور دانشجویی نامه مهمان بگیرید تا سه روز در اتاق شما بماند . این اقایان از همان لحظه شروع به تمیز کردن و مرتب کردن اتاق و خرید میوه و وسایل شام و بالاخره تقسیم کار در اتاق پرداختند و همچنین صاحب مهمان برای گرفتن نامه اقدام کرد.عصر همان روز زنگ دومی زده شد که فلان ساعت در محوطه باشید تا مهمان را با خودتون ببرید .
دو نفر از اقایان به استقبال مهمان سه روزه می روند . اما خانمها به جای یک نفر یک کارتن شیک و بسته بندی شده تحویل می دهند.اقایان می پرسند پس مهمان کو ؟ خانم ها جواب می دهند حالا این را ببرید اتاقتان بعد معلوم می شود اقایان خیال می کنند سو غاتی یا وسایلی است که همان اورده . اما خانم ها سر کار گذاشته بودند . مهمان خانمها یک جوجه زرد رنگ بود که بعد از سه روز در خوابگاه تلف شد ............ ![]()
![]()
![]()
خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
تا از انهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند
و نه از انهایی که پول دین را می گیرد و برای دنیا کار می کنند.![]()