تبليغاتX
شبهای خط خطی
الهی عقل و عشق سنگ و شیشه اند عاشقان  از عاقلان نالند نه از جاهلان

دوستان عزیزم سلام                  
نمی دونم  امشب چرا انقدر دلم گرفته خیلی ناراحتم ...
فکر می کنم به خاطر کار زیاد یادم رفت بگم اخه من ۱ ماه که دارم می رم سر کار . حسابداری یک شرکت  ساختمانی را می کنم  خیلی کارم زیاد شده چون اواخر سال و باید حسابها را درست کنم. تو شرکت خیلی به من خوش می گذره اخه من با بچه های شرکت خیلی صمیمیم و خیلی کارم را دوست دارم
واین تجربه اول من تو کاره امیدوارم که تو کارم موفق باشم .
و این هم یک مطلب قشنگ برای همکار عزیزم : "دوست من راز رل را نهفتن دشوار است  و  گفتن دشوارتر.... "

                   " تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است !
    چه زجری می کشد انکس که انسان است و از احساس  سر شار است !!!!!!!


به زخم تیغ نا مردان  ز خود خواهی بی دردان
                   زمین رنجور و بیمار است نمی بینم لبی خندان
همه سر در گریبانیم  همه خاموش و نالا نیم
                   به جرمی که نمی دانیم  اسیر  بند  هجرانیم
به این تکرار بیهوده چه وقت اندیشه باید کرد
                   چرا از خود نمی پرسیم چه راهی پیشه باید کرد
  به این تکرار بیهوده چه وقت اندیشه باید کرد
                   چرا از خود نمی پرسیم چه راهی پیشه باید کرد
چراغ گفت و گو خاموش شب بی ارزو خاموش
                   غمی جان کاه و درد اورمرا بگرفته دراغوش
همه گل وازه ها زخمی لب نا گفته ها زخمی
                   حریم رابطه تاریک   گل  پیوند  ما   زخمی
 چه می پرسیم که من جونم نگو غم کرده افسونم
                    من از این ظلمت دنیا دلم گرفته دل  خونم
 چه می پرسیم که من جونم نگو غم کرده افسونم
                    من از این ظلمت دنیا دلم گرفته دل  خونم
میان ماندن و رفتن غم نا گفته را گفتن
                     اسیر دست تردیدم به خاک افتاده  امیدم
در این دنیای دل مرده بهاره عاشقی مرده
                     به پیشانی این دنیا چرا داغ هوس خورده 
                    
و" زندگی فی النفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است هر چه روی ان بکشی همان می شود می توانی نقش شادی و خوشبختی بر ان افکنی . شکوه و عظمت وجود انسانی تو در این ازادی خلاصه می شود. "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 22:20  توسط فاطی  | 

 " جوجه 3 روزه "

به نام انکه افتاب مهرش در استان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.
تابستان امسال یکی از دانشجویان دختر زنگی به خوابگاه برادران می زند و به یکی از اقایان .... می گوید که یکی از اشنایان من از شهرستان به این دانشگاه امده و میخواهد سه روز مهمان باشد اگر امکان دارد شما از سرپرستی و امور دانشجویی نامه مهمان بگیرید تا سه روز در اتاق شما بماند . این اقایان از همان لحظه شروع به تمیز کردن و مرتب کردن اتاق و خرید میوه و وسایل شام و بالاخره تقسیم کار در اتاق پرداختند و همچنین صاحب مهمان برای گرفتن نامه اقدام کرد.عصر همان روز زنگ دومی زده شد که فلان ساعت در محوطه باشید تا مهمان را با خودتون ببرید .
دو نفر از اقایان به استقبال مهمان سه روزه می روند . اما خانمها به جای یک نفر یک کارتن شیک و بسته بندی شده تحویل می دهند.اقایان می پرسند پس مهمان کو ؟ خانم ها جواب می دهند حالا این را ببرید اتاقتان بعد معلوم می شود اقایان خیال می کنند سو غاتی یا وسایلی است که همان اورده . اما خانم ها سر کار گذاشته بودند . مهمان خانمها یک جوجه زرد رنگ بود که بعد از سه روز در خوابگاه تلف شد ............ 


خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
تا از انهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند
و نه از انهایی که پول دین را می گیرد و برای دنیا کار می کنند.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 8:1  توسط فاطی  | 

حمد و ثنا لایق خداوند متعال و از او می خواهیم از تبلیس ابلیس نجات دهد
تقدیم می کنم به انانکه در پرتو گرمای وجودشان سردی حرمان را به وادی نیستی سپردند و شمیم دلنواز زندگی را استشمام کردند .
با سلامی پر از غم و غربت به تمامی دوستان عزیزم که برای خویش ارزش قائل هستند.و با نظرات خویش مرا یاری کردند .
از این که تو این مدت اپدیت نشدم معذرت می خوام ............

کسی غیر تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی

همه جابوی توجاری خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه
میون رنگین  کمون  خاطرات  عاشقونه
اخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود توغروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه درکمینه
تو  دیگه  بر  نمیگردی  اخر  قصه  همینه
می شکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی
بی تو می میرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی
شب بی عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو
شب از نیاز من پر شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پزمرده شد اواز
اخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه
تو  دیگه  بر  نمیگردی  اخر  قصه  همینه
تو  دیگه  بر  نمیگردی  اخر  قصه  همینه

جوانمردا اگر مومنی طاعت پیشه دار که بهشت خرم بو ستانیست
واز معصیت پرهیز کن که دوزخ گرم زندانی است.
اگر عاشقی دل نشانه تیر بلا کن .
اگر عارفی جان سپر محنت و قضا کن ........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 4:23  توسط فاطی  | 


 "خاطرات جالب و به یاد موندنی از روزهای خوب دانشگاه "
 امتحانات پایان ترم نبمسال اول بیشتر دانشجویان را مجبور کرده بود تا نصف شب درسها را مرور کنند ( شب امتحان )اما امتحانات از هفتم بهمن به بعد کلی دگرگون شد.
نیمه های شب زلزله ای به بزرگی 4.2ریشتر دانشگاه دهاقان و خوابگاهها را لرزاند ترس و استرس امتحانات را به کلی از یاد برد. تمامی دانشجویان خوابگاهها در اولین لرزش اتاقهای خود را ترک کرده و به بیرون از خوابگاه امدند. در همین مو قع اعضای شورای محترم خوابگاهها اعلام میکند دانشجویان توجه کنند که چیزی نیست رعد و برق بود.
در حالی که اسمان صاف و ابری نبودو صدای گریه و زاری تعداد کمی از دانشجویان شنیده می شد.در اولین فرصت مسوولین در دانشگاه حاضر شدند بالاخره دانشجویان خوابگاه دختران به طرف درب دانشگاه راه افتادند.و بعد از مدتی هر دو خوابگاه چهار شنبه سوری زود رس را اغاز کردندو بیشتر دانشجویان دختر وارد حسینیه شدند. کمک رسانی بعضی از اقایان شروع شد.
( پتو به دختر خاله ها) یا به قولی شوفاز زدگان.که در اولین زلزله خانمها با شعار کبریتهای بی خطر ( منظور اقایان خوابگاه ) به راه افتاده بودند.دانشجویان تا صبح بیرون از خوابگاهها موندند. برای اینکه حادثه بم روی ندهد. مسوولین دانشگاه مجبور شدند 3 روز دانشگاه را تعطیل کنند و امتحانات به تعویق افتاد و خلاصه انکه اقای رضا زاده(حراست دانشگاه) در همان مو قع در یک نطقی اعلام می کند که من قول می دهم خوابگاه برادران و سوئیت در برابر 10.5 ریشتر زلزله مقاوم است.....
و این در حالی بود که : 1)8ریشتر ویران می کند . 2)درسهاییکه امتحاناش به تعویق افتاد نمراتش ویران کننده بود 3)اما شدت زلزله ان 3 روز به اندازه شدت زلزله نمرات درس حسابداری صنعتی نبود که دانشجویان انرا درس فاجعه نامیدند چون از لحاظ مالی کمر شکن بود....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 22:21  توسط فاطی  | 

سلام
امروز روز تولد من .ولی من خیلی ناراحتم چون صمیمی ترین دوستم سارا رفته تهران و روز تولدم من اونا  نمی بینم.بگذریم 
امروز قراره برم دانشگاه و تسویه حساب کنم بعد از ظهر هم با دوستام می خوام برم بیرون امیدوارم بهم خوش بگذره.......................

" میلاد "                             
لحظه دیدار تو شد روز میلاد من
غیر تو هر نقش دیگر رفته از یاد من
تو می دونی زبون شاپرکها را
تو می شناسی مسیر قاصدکها را
تو نقاش بال پروانه هایی
شکوه سبزه ها از جنس گلهایی

لحظه دیدار تو شد روز میلاد من
غیر تو هر نقش دیگر رفته از یاد من
تو می دونی زبون شاپرکها را
تو می شناسی مسیر قاصدکها را
تو از ایل و تبار نطفه نوری
برای بزم شبنم گل شیپوری

برای دیدن تو هدیه ای قابل ندارم
به غیراز قلب عاشق تحفه ای دیگر ندارم
برای پر کشیدن شوق پروازم تو هستی
تویی که با هر نگاهت در وجودم ریشه بستی

لحظه دیدار تو شد روز میلاد من
غیر تو هر نقش دیگر رفته از یاد من
تو می دونی زبون شاپرکها را
تو می شناسی مسیر قاصدکها را
تو از ایل و تبار نطفه نوری
برای بزم شبنم گل شیپوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 7:13  توسط فاطی  | 

" کوچه "
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم                                    
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی.من نه رمیدم نه گسستم.

باز گفتم که: تو صیادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم.
" سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم نتوانم! "

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت..............
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
دگر از تو جوابی نشنیدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم..........

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم.        

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 7:10  توسط فاطی  | 

نشانی
" خانه دوست کجاست؟"در فلق بودکه پرسیدسوار
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

" نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.
می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر به در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضاخش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست


.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 5:43  توسط فاطی  |