تبليغاتX
شبهای خط خطی
 
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگي
با تشکر از دوست خوب و عزیزم سارا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 9:10  توسط فاطی  | 

 

اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـی میشـی؟

 

اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر کنـم راضـی میــشــی؟

 

اگه من یاغـی بشـم همــه درهـا رو بشکنم راضی میشی؟

 

 اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهایـت بــپـرم راضـی میــشـی؟

 

  

اگه بـاز مـثـل قدیـما دلــت را دســت بـیـارم راضـی میشی؟

 

  

اگه ایـن بـازی عشقـــو از رقـیـبـم بـبـرم راضــی مـیشــی؟

  

مـن کـه گــفـتـم دیــگـــه  بــی تــو زنــدگــیــم بـی مــعـنی

 

 اگـه این معـنی رو توی زندگیم حکش کنم راضـی میشی؟

 

مــن کـه گـفـتم تــوی دلـم کـسی،دیگـه جای تورو نمیگیره

 

اگــه جاتـو تو دلــم تثـبـیــت کــنــم ، راضــــی مـــیشـــی؟

 

اگـــه من روزی تــو رو تــو خـــاطـــرات ، جــا بــــذارم

 

خودمو از دست این زندگی هم خلاص کنم راضی میشی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 22:0  توسط فاطی  | 

 

. راز عشق در اين است که

 

حس تملک را از خود دور کني .

 

در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود .

 

شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند .

 

گياه هنگامي رشد ميکند که آزادانه از هوا و نور  آفتاب

 

استفاده کند
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 7:14  توسط فاطی  | 

وقتی تاریکی شبها رو چشام پا میذاره

 

نور چشمای قشنگت توی قلبم میزنه

 

وقتی سرمای زمستون توی رگهام میزنه

 

گرمی دستای نازت منو آروم میکنه

 

وقتی تلخی فراغت تو نگام موج میزنه

 

شهد بوسه لبانت رو دلم ساز میزنه

 

وقتی کابوس جدایی رو دلم خط میزنه

 

روی خواب خط میکشم تا منو داغون نکنه

 

وقتی لحظه وصالت داد رفتن میزنه

 

ابر چشمای غریبم تا سحر زار میزنه

 

وقتی قصه رسیدن کج و ناخوانا میشه

 

واژه

هرگز نمیخوام واسه من خوانا میشه

 

وقتی رسم و عادت بدقولیهات تازه میشه

 

رد پای گریه هام رو صورتم خط میذاره

 

وقتی قفل دستات از دستای من جدا میشه

 

زنگ

خوابیده قلبم بی صدا کنده میشه

 

آی خدای عاشقا کیان میخواد بهت بگه

 

اگه به مرجان برسم چیزی ازت کم نمیشه

 

فدای مهربونیهات قصه ما تموم نشه

 

گوشه نگاهی بکنی واسه عشق ما بسه

 

نذار گل وصال ما به دست تقدیر برسه

 

واسه یه بار هم که شده هر چی میگم بذار بشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 22:5  توسط فاطی  | 

و این هم یک مطلب قشنگ از دوست خوبم مانی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
ترا با لهجه‌ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی‌ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را
بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی‌دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمی‌داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی‌مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.......



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:10  توسط فاطی  |